![]() |
![]() |
|
| حالا که آمدی چترت را ببند در ایوان این وبلاگ جز مهربانی نمی بارد |
|
پرده ی اول = روزهای بی تو : تو رفته ای، من گیج و سرگردان به عکست خیره مانده ام. تو رفته ای و من تنهای تنها شده ام. تو رفته ای و برای دیگری سرودی از عشق میخوانی.تو رفته ای و من به روزهای نبودنت عادت نمیکنم!!تو رفته ای و تو را از لابه لای واژه های دفترم جست و جو میکنم. تو رفته ای و من بی تاب آمدنت هستم. پرده ی دوم = خاطرات : به روزهایی فکر میکنم که نارم بودی.به روزهایی که هر روز جوابم را میدادی.به اولین باری که کنارم نشستی.به اولین شعری که برایت نوشتم.به اولین اشکی که برایت ریختم.به شعری که تو برایم سرودی.به پرچانگی ام که تو اوایل با کمی گنگی تنها نگاهم میکردی.به نگاهت که همیشه مرا سرمست میکرد.من به عشق تو فکر میکنم.به آن روزی که فهمیدم دیگری را دوست داری.به روزی که گفتی"باید با "او "درست صحبت کنم"به روزی که بخاطر تو با او دعوا کردم و تو سرم داد کشیدی. به روزی که من با تو بودم و او گفت: با بودن "من" کنار "تو" با تو حرف نمیزند!به روزی که مرا نادیده گرفتی.به روزهایی که مرا دوست نداشتی.به روزهایی که مرا باور نداشتی.به روزی که به خستگی احساسم لبخند بی تفاوتی زدی!من به روزی فکر میکنم که کنار آن درختها کاج نشسته بودیم و تو ساعت مچی ات را در آب انداختی و بعد با چوب درخت ساعتت را که لابه لای شیشه اش تکه های علف و چوب بود درآوردیم.من به روزهایی فکر میکنم که مرا،عشق مرا انکار کردی. به آخرین روزی که آمدی و گلهای سفید برای "او" آوردی و او رفت و تو آنها را در سطل آشغال فروکردی. به روزی که وقتی کنارت بودم سنگینی نگاهش را حس میکردم..به روزی که گفتم برو...به روزی که فکر میکردم قلبم توان این را دارد که فقط دوست بدارد...به روزی که فکر میکردم مهم نیست من را دوست نداشته باشی...مهم نیست قضاوتت چگونه باشد...مهم این است که من تو را دوست خواهم داشت. به روزی که حرفهایت دلم را شکاند و به روزی که از حرفهایت نفرت می بارید..مگو نه که من باور ندارم..بارها و بارها با قضاوت نا درستت مرا درهم کوبیده ای. من به تو فکر میکنم.تا صدای هر زنگ تلفنی را که شنیدم به سمتش بدومو به امید شنیدن صدایت بلند سلام کنم.عکست را در آغوش میگیرم.من غرق در روزهای با تو بودن میشوم.من بغضم را برایت Mail میکنم.تو جوابم را نمیدهی. "او" هر روز از تو خبر دارد. پرده ی سوم = فراموشی : با خود عهدی بسته ام. و به حرمت عشق و کاغذ و تنهایی قسم خورده ام.قسم خورده ام فراموشت کنم.قسم خورده ام عشق و یاد تو را از ته دلم بیرون بکشم و لای قفسه ی کتابهای قدیمی پدر پنهانش کنم.قسم خورده ام که دیگر به اشتیاق شنیدن طنین صدایت دستهایم نلرزد و شماره ات را نگیرم.قسم خورده ام دلم را بند نگاه معصومت نکنم و هق هق اشکهایم را نادیده بگیرم و دیگر در تنهایی و آشکار نه شعری برایت بخوانم و نه اشکی را بسوزانم.قسم خورده ام تا روزی که روی تخت دو طبقه ات دراز نکشیدی و از سر دلتنگی نامه هایم را دوباره....نه نه..سه باره و اصلا چهارباره نخواندی و اشکهایت گونه هایت را تر نکرد، تا روزی که تو گوشی تلفن را برداری و مشتاق شنیدن صدایم زنگ نزنی،قسم خورده ام هرگز!!!!!هرگز بی تابت نشوم...قسم خورده ام که دیگر فراموشت کنم... پرده ی چهارم = از نو شروع میکنم : میدانی دیگر آن بچه ی ساده ی آن روزها نیستم.زیرک شده ام.دیگر لازم نیست تمام مسائل را برایم توضیح دهی و به سادگیه صادقانه ام پوزخند احمقانه ای بزنی. من بزرگ شده ام....کار میکنم..کار میکنم.....خانه ام را عوض میکنم و از صبح تا شب می نوسیم...می نویسم...می نویسم...حالا همان عشق رویایی زندگی ام را پر کرده... پرده ی پنجم = من خودم را پیدا کرده ام : خوب است بدانی، دیگر محکم قدم بر میدارم.خودم را از لابه لای واژه ها به اثبات رسانده ام و مبنای شاد بودن را نفس میکشم و حد بی خیالی را در تابع فشردگی لبخند میزنم.دیگر جا پای بی اطمینانی و ریسک نمیگذارم..کار میکنم...می نویسم...زندگی میکنم. پرده ی ششم = نمایشگاه کتاب : برای شروع مراسم لحظه ها خسته ام میکنند.نگاهم میلرزد..ساعتم را نگاه میکنم.با تلفن دستی ام وضعیت را چک میکنم و میخواهم ادای دانای کل و مراقب همه چیز بودن را در بیاورم.جمعیت رویه روی غرفه پر میشود.امروز و فردا جشن بزرگی داریم.تو لا به لای جمعیت هستی و مرا نگاه میکنی.برنامه شروع میشود..نگاهم آرام میگیرد.آخر مراسم با دوستی هم صحبت شده ام. تو جلو می آیی و مرا به نام فامیل صدا میکنی.من برمیگیردم و به چهره ات خیره می مانم و صورتت را با عکس بک گراند آن سالهای گوشی ام مطابقت میدهم...خیره می مانم و یاد بغضی شسکته می افتم....بامکث می پرسم...ش..ما..فلانی هستی؟بعد لبخند میزنی.من هم.مثل رفتارم با دیگران(کمی گرم تر) حالت را می پرسم و سراغ از برادر کوچکتر شیطانت میگیرم که اجزای صورتش مثل تو بود.از روزگارت می پرسم و با شیطنت و غرور میگویم: من هم سرگرم همین کارها هستم.تلفن همراهم مدام زنگ می خورد. از دیدنت ابراز خوشحالی میکنم و میروم و تو محو رد رفتن من و گم شدنم در جمعیت مبهوت مانده ای. روی صندلی خود مینشینی و به نفر کنار دستی ات می گویی: "روزی او عاشق من بود." پرده ی هفتم = پک بار دیگر تو : به خانه میرسم.با کفشهام در خانه راه می روم.تو بازهم پیروز شدی.تو مرا دوباره برهم ریخته ای. مانتو و کیفم را را به گوشه ای پرت میکنم.دکمه ی پیغام گیرا میزنم : سلام......تو چرا باید بیایی؟مگر برایت مهم بودم؟! اصلا چرا رفتی که حالا بیایی؟ چرا آمدی؟؟؟چرا آمدی و ذهن آشفته ی مرا درهم ریختی و بی اعتنا به من و دلم رفتی؟چرا با حرفهایت که همیشه دوستشان داشتم ، سنگ برداشتی و بر قلبم زدی و زدی و هی زدی...چرا تکه ی شیشه را در قلبم جا گذاشتی تا هر بار قلب کوچک مرا بسوزاند؟ آب را برای جوش میگذارم..به تو فکر میکنم..روی مبل روبه رو به تلوزیون دراز میکشم و ذخم کهنه ام دلم را می سوزاند.رادیو را روشن میکنم. " تو ای پری کجایی " می خواند.چرا شماره ات رانگرفتم؟ به تو فکر میکنم...به "او" که تو را از من گرفت.نه نگرفت..تو خودت مرا رها کردی..به " او" که تو را دوست دارد..به "او" که دلم برایش تنگ می شود. به او که محکم بود همیشه مقابل من احساساتی قرار میگرفت.راستی هنوز هم با "او" در ارتباطی.؟ هم او که نامش شبیه نام من و اصلا بگذار بگویم همنام خواهر من بود! او که برق نگاه روشنش همیشه دلم را میلرزاند... بغض می کنم..صدای جوش آمدن آب بغض نیامده ام را خفه می کند. چای را میریزم و داغ داغ می خورم.به تو فکر میکنم...به تو فکر میکنم...به تو فکر میکنم... پرده ی هشتم = دلتنگی : به عکاسی می روزم و اصرار میکنم که عکس بزرگی را برایم تا شب آماده کند. امروز دومین روز مراسم است.من بیتاب آمدنت در جمعیت اسیتاده ام.من منتظر رسیدنت مراسم را طولانی میکنم. من بین هجوم نگاه های نا آشنا دنبال تو میگردم. تو نمی آیی. پرده ی نهم = افسوس : عکس بزرگت را پس گرفته ام. به خانه می آیم و همه جا را مرتب میکنم. آب را میگذارم تا جوش بیاید. روی تمام قرار هایم تیک میزنم و ساعت را برای فردا صبح کوک میکنم. عکست را بزرگ کرده ام.همان عکست که به طرز معصومانه ای نگاه میکنی و سفیدی چهره ات روی گونه هایت به صورتی میزند. روبه روی مبل بزرگ توی هال، درست پشت میز تلوزیون یک دیوار خالی است. عکست را به دیوار چفت میکنم.به خودم میگویم: عالی شد...اینجا تنها جای همین بود...چقدر جایش خالی بود.هنوز هم نگاهت دستپاچه ام میکند. تو این دستپاچگی را هیچ وقت نفهمیدی. روبه روی آینه می ایستم و بعد از مدتها آرایش دهه ی شصتی ام را که عموما زنان ۵۰-۴۰ ساله میکنند، کنار میگذارم و خودم را زیبا میکنم. دو فنجان چای میرزیم و روبه روی عکست مینشینم. من صدای " ای الهه ی ناز " بنان را تا آخر زیاد میکنم و های های حتی به جای این همه سال سکوت و خنده، بلند اشک میریزم.زیر پلک پایینم سیاه میشود. بینی ام سرخ می ماند. چای را سر میکشم .گلویم را می سوزاند. من تو را دوست داشته ام.من تو را از دست داده ام...من تو را دوست دارم...من خودم را گول میزدم. پرده ی آخر = برای همیشه تو : تو را در همه جا کنار خودم حس میکنم و ما از هم بی خبریم. من هر روز برای عکس خانه مان گل های سفید می خرم و در را که باز میکنم بلند می گویم: سلام..من آمدم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ ی و ن د : یـــــــــــــــــادگـاری : بگیر دست مرا آشنای درد بگیر مگو چنین و چنان دیر میشود گاهی به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک محبت است که زنجیر می شود گاهی....
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:4 توسط فائقه تاجیک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حالا که امدی سلام!
من فائقه هستم! می نویسم.از صدای جوانی ایرانی، شاید کسی بگذرد و بخواند و شاید امتداد امواج مبهم و سردرگم افکار من به ابتدای امواج قشنگ وآروم رادیو برسه شاید!!! حالا که می روی خدا حافظ!!!!!!!!!!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
هستم دکتر گیل ابادی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|