![]() |
![]() |
|
| حالا که آمدی چترت را ببند در ایوان این وبلاگ جز مهربانی نمی بارد |
|
آسمون دلش گرفته بود.من نمیگم که....خودش می گفت... بدجوری هم گرفته بود...این یکی من میگم... میدونی من بارون بهار بیشتر دوست دارم...چون رعدوبرق نمیزنه و من از ترس مچاله نمیشم یه جایی... من بارون بهار دوست دارم چون آروم بغضش خالی میکنه...چون آروم دلش میشکنه....نه که بارون پاییز و اصلا دوست نداشته باشماا...نه..وقتی که بارون میاد هیچی نمیتونه من قانع کنه که توی خونه بمونم..من زیر بارون پاییزم خیس ِ خیس میشم... پاییز که میشه دلم میخواد برم توی یه خیابان خلوت و طولانی و هی راه برم و بدوم و هی از خش خش کردن برگا زیر پام حظ کنم... پاییز که میشه دلم میخواد برگای زرد و نارنجیشو بردارم توی قاب کنار تختم بچینم و واسه ی همیشه برای خودم نگهش دارم... چند روز که بارون میاد.. پاییز هول ِ برای رسیدن... تابستون هی پافشاری میکنه که بمونه.....اما پاییز میخواد بیاد...این جدال تابستون و پاییز قشنگترین اتفاق این روزامه... پنجره ی اتاقم باز گذاشتم که پاییز بیاد ....دستمالمو برداشتم و دارم میزم از تابستون پاک میکنم... ماه رمضان هم تموم شد...دلم خیلی براش تنگ میشه. دلم برای شبای قدرش خیلی تنگ میشه..برای گریه هام..برای جوشن کبیر خوندام....برای ربنای دم افطارش....برای دعای سحرش....برای خط ویژه ی دلم باخدا....برای قران سر گرفتنام.....برای الله اکبر گفتن ظهرش که تا صدای موذن بلند میشد میرفتم سر سجاده....برای گرسنگی هام... برای سفره ی افطاری شب جمعه های خونه ی اقاجون که از این طرف اتاق مینداختیم اون طرف اتاق و همه ی دختر خاله ها و دختر دایی ها و نوه ها جمع میشدیم دور هم ...برای بوی حلوایی که خالجونم درست میکرد و میدادیم به همسایه ها..برای بعد از بازکردن روزمون که اقاجون اون بالا میشست و بغض توی چشماش جمع میشد و میگفت برای عزیز تون هم یه فاتحه بفرستید... برای "بوی بارونش"....برای "خدا رو شکر" کردناش....برای اینکه با "بنام خدا" شروع کردم و به امید خدا تونستم یک سال دیگه منم جزء مهمونای خدا باشم... برای اینکه دیگه تموم شد...
بوی مهر رفته توی بینیم و چند روز مدام عدسه میکنم....این روزا داره قلقلکم میده و از شوق اومدنش دلشادم... فردا دوباره مدرسه ها باز میشه...دلم میخواست بازم مرفتم سر کلاس اول دبستان مینشستم و معلم بهم "دارا انار دارد" درس میداد...دلم میخواست میرفتم تا دوباره " آن مرد با اسب" می آمد....هرچند که بچه های امروزی کتاب خواندن و خواندن و نوشتنشان با ما کلی فرق داره و آن ها این روزها یک "بخوانیم"و یک "بنویسیم"دارند...من این را روی کتاب پسر ِ دختر خاله ام دیدم...تازه کتاب آن ها با خط خوش نوشته شده بود...نه مثل مال ما که تایپی بود و هزارتا غلط املایی و مشکل چاپی داشت... اما من اگر هم برگردم به کودکی دلم همان کتاب فارسی و مداد استدلر و تراش آلمانی ام را میخواهد..دلم آن میز دوم را میخواهد که معلمم می آمد شعر میخواند و پرواز میکرد به شهر الفبا....من دلم همان مدرسه ی غیرانتفاعی ۵ کلاسه را میخواهد که چرخشی بود ....من میخواهم یک بار دیگر "بابا آب داد " بخوانم.... این روزها مردان با داس می آیند و کبری دیگر زیر درخت در حیاط درس نمیخواند...کوکب هم مهمانی هایش را در رستوران میگیرد.... من دلم "انار ِ دارا " را میخواهد....
یـــــــــــــــــــادگـاری: من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد وقتی از پنجره میبینم حوری - دختر بالغ همسایه- زیر کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند....
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:43 توسط فائقه تاجیک |
|
|
تا اطلاع ثانوی اینجانب "متعجب" می باشد....
!!!! ؟؟؟؟ .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:45 توسط فائقه تاجیک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حالا که امدی سلام!
من فائقه هستم! می نویسم.از صدای جوانی ایرانی، شاید کسی بگذرد و بخواند و شاید امتداد امواج مبهم و سردرگم افکار من به ابتدای امواج قشنگ وآروم رادیو برسه شاید!!! حالا که می روی خدا حافظ!!!!!!!!!!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
هستم دکتر گیل ابادی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|