![]() |
![]() |
|
| حالا که آمدی چترت را ببند در ایوان این وبلاگ جز مهربانی نمی بارد |
|
میشه به روزایی فکر نکرد که دنیای روبه روتُ قشنگ جلوه میدن..
میشه چشم بست به اتفاقایی که خیلی ساده و اتفاقی وارد زندگیت میشن... میشه حتی گوشهاتُ پر کنی از سکوتِ نشنیدن!!! میشه بین این همه دیوونگی،منطق ُ زیباتر از هر لحظه ای ترسیم کرد.. میشه حتی بی بهانه یه پست جدید نوشت... میشه ذهنت پر از "صدایی" کنی که هفت دهه ست عین آیینه شفاف و صمیمیه باهات! راستی: من به اندازه ی پژواک صدا، "صدا" را دوست دارم. من از میان امواج واژگون رادیو ی جیبی سربازی پدر،دلم را یافته ام... من صبح ها را با روزشمار "رادیو ایران" به دبستان پل زدم. من قصه ی شب رادیو را بین خوابهای کودکی،رویا دیده ام.. من "تسنیم" ها دیده ام.. من"تسنیم"ها شنیده ام.. من برگ های روزنامه ام را با صدای خبر یک ربع به یک ربع "پیام" ها ورق زده ام... من در گوشهایم شبستانه ی "فرهنگ" را انعکاس داده ام! من هر روز از سلام گوینده تا بی نهایت افکار بازیگوشم به پرواز درمی آیم... من ساعتها زیر نور ماه "جوان " ایستاده ام... من چرخ و فلک"تهران" را هر جمعه سوار میشوم.. من احتمال رسیدن به پله های بلند شهدا را با "تجارت" این روزها تخمین میزنم.. من فراخوان صدای انیدشه ی "گفت و گو " ام. من هر روز آوای تندرستی را به "سلامت" جان میخرم. اما امروز و فردا.. نه نه...! اشتباه شد!!! از "۴ اردیبهشت" تا "امروز و فردا"، جشن بزرگ رادیو ی همیشه دوست داشتنیه منه.. پس سلام رادیوی جیبی سربازی بابا.. سلام رادیوی بزرگ خاکستریه عزیز جون... سلام رادیوی خودکاری هدیه ی تولدم!! سلام رادیوی کوچیک گوشیم... ۶۹ سالگردت مبارک.. اینم یه پست بی بهانه برای دهمین جشوانره ی رادیو.. اینم یه پست اتفاقی برای قشنگترین اتفاق زندیگم... سلام ، شصت و نهمین اردی بهشتت مبارک... "رادیوی من ،برای همه رادیوی ما، همیشه با ما...
یــــــــــــادگـاری: با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟ یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تورا؟ رویا ی آشنای شب و روز عمر من در خواب های کودکی ام دیده ام تو را از هر نظر تو عین پسند دل منی هم دیده هم ندیده پسندیده ام تورا
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:30 توسط فائقه تاجیک |
|
|
امروز وقتی جلوی آیینه ایستاده بودم و مقنعه ام این ور و اون ور میکردم ،نگام به تقویم دیواری اتاق افتاد و خودکار برداشتم تا روی ۲۲ اردی بهشت هشتادوهشتم خط بزنم.بعد یه دفعه چشمم به ۲۴ فروردین خورد و نگام به خط خوردگی های بعدش و بعد مدتها یادم اومد که چندتا پنج شنبه گذشته و من چقدر دلتنگ" صدای جوان ایرانی" م هستیم.
امروز دوباره یادم اودم صدا هنوز هست هنوز میشه شنیدش. هنوز میشه برای شروع یه برنامه ی رادیویی لحظه شماری کرد. هنوز میشه وقتی سوار تاکسی میشی چشاتو ببندی و با موزیک و ترانه و صدای گوینده، ارومه آروم بشی. میشه وقتی توی خلوت خودت گم شدی، همراه صدایی بشی که وقتی هست، دنیا برات رنگ دیگه ای داره. امروز یاد وبلاگ دوستایی افتادم که خیلی وقته ازشون بی خبرم.. راستی چقدر دلم برای همه تون تنگ شده... امروز بعد از مدت ها دوباره سر کلاس یواشکی رادیو گوش دادم. دوباره گوشه ی لبم خنده ی نازکی نشست. امروز بیشتر از همه به این فکر کردم: رادیو ی من جوان مرگ شده یا من خیلی پیر شدم؟؟؟
این جمله رو یکی از همین دوستای حلقه ی وبیم بهم زد راستی چه بلایی سر "حلقه ی وبلاگ نویسان " مون اومده؟؟ صدا حالش خوبه؟؟من فک میکنم یه کم سرما خورده..واضح نه حرف میزنه نه من درست حسابی میشنوم اصلا این روزا حالی برای شنیدن مونده؟؟ اگه فهمیدی منو بی خبر نذار.. من دلم برای رادیوی کوچیکم و برنامه های راه شبش خیلی تنگ شده...
یـــــــــــــادگـاری: می خواستم جهان را به قواره ی رویاهایم درآورم رویاهایم به قواره ی دنیا درآمد (شمس لنگرودی)
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:22 توسط فائقه تاجیک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حالا که امدی سلام!
من فائقه هستم! می نویسم.از صدای جوانی ایرانی، شاید کسی بگذرد و بخواند و شاید امتداد امواج مبهم و سردرگم افکار من به ابتدای امواج قشنگ وآروم رادیو برسه شاید!!! حالا که می روی خدا حافظ!!!!!!!!!!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
هستم دکتر گیل ابادی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|