![]() |
![]() |
|
| حالا که آمدی چترت را ببند در ایوان این وبلاگ جز مهربانی نمی بارد |
|
نمیدونم این پستم چه ربطی به رادیو جوان داره؟!
البته ربط که داره اما من همشو نمیگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز بعد از اینکه از جایی که دوسش دارم برمیگشتم، سوار اتوبوس شدم تا هرچه زودتر به خونه برسم. دلم به اندازه ی همه ی عاشقیم ، به اندازه ی همه ی رویاهام گرفته بود!!!! شاید ترس! شاید دلهره، شاید یه چیزی بین تردید و اشتیاق .... توی حال خودم بودم که صدای گریه ی یه بچه ی ۴-۳ ساله منو بخودم اورد. کوچولوی قشنگ توی بغل باباش گریه میکرد و با بی تابی میگفت: بابا بابا...انقدر بد گریه می کرد که همه یه چیزی میگفتن تا شاید آروم بشه....تا باباش گفت: نه،مریضه......همه ی نگاهها به بچه ای بود که از زور گریه به هق هق افتاده بود. یه دفعه مادرش بلند شد و بغلش کرد اما آروم نشد. صورت کوچولو پر التهاب و قرمز بود... یکی پرسید سرماخورده؟! مامانش گفت نه تومور داره..............گفت از مشهد اومدن تا ببینن دکترا میتونن کاری بکنن یا نه اما انگار..... اینو که گفت چشمای همه پر از اشک بود. همه فقط به کوچولو نگاه میکردن. کوچولو که دیگه نای گریه نداشت فقط میلرزید.... مامان کوچولو نه گریه میکرد نه ...... دوستم گفت اگه بخواد عمل بشه من یکی میشناسم که هزینه عمل و بیمارستان .... مامان کوچولو گفت: خیلی ممنون!!!!!!!! دیگه صورت کوچولو ندیدم. چشام و پشت پوشه ای که دستم بود پنهان کردم تا نگام به هیچ کس نیوفته. هنوز پیدا میشن آدمایی که درد یه کوچولو براشون مهمه... حالا من موندم .... دلم چقدر گرفته خدا..... می خواستم بعد این بد قولی یه پست خوب در مورد شب قدر بذارم.... اما خدا قدر؟! کوچولو داشت نفسش قطع میشد از زور درد.... من با چه رویی بیام ازت بخوام بهم کمک کنی تا به .... برسم؟؟؟ کوچولو میتونست بزرگ بشه ، عاشق بشه ، زندگی کنه. حتی بیشتر از من شوق داشته باشه.. می تونست بخنده... خدا تو که دردو میدی صبرشم بده.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وقتی سوار مترو شدم یه دختری بغلم بود که گفت از خونه رفته به مامانش زنگ زد اما مامانش شروع کرد به فحش دادن و اون گوشی قطع کرد. بعد تا آخر راه کف مترو نشست و گریه کرد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه پسر ۷-۸ ساله اومد خیلی بامزه بود. نمی دونم چرا اشکام توی مترو هم گونمو تر میکرد. پسربچه رپ میخوند. خیلی بامزه بود کنارش جا باز شد بهم گفت بیا بشین... بازم شروع کرد به خوندن... هرچی خواهرش بهش گفت بسه بازم میخوند.... دلم می خواست بهش بگم خیلی بامزه ای... میخواستم بگم پاک بمون..... می خواستم بگم چقدر دلم پُرِِِ.... اما هیچیز باعث نشد که لبخندمو ازش دریغ کنم... وقتی پیاده شدم هنوز اون دختره داشت گریه می کرد.... پسربچه گفت خدافظ!!!منم با دستم فقط باهاش بای بای کردم.... داشتم از سالن مترو می رفتم بیرون که رفتم توی یه میله .... کفشام پاره شد.... کفشامو خیلی دوست داشتم.... اوایل توی خیابون که باش راه می رفتم همش نگاش می کردم. بازم صورت کوچولو که داشت میگفت :بابایی...بابایی.... نمی دونم چرا الان پلکام روی صورتم سنگینی میکنه؟! نمیدونم چرا فکر میکنم دیگه نمیتونم برم جایی که امروز بودم... نمیدونم چرا دلم میخواد داد بزنم!!!!!! وقتی حتی اشکای من نمی تونست نگرانی از نگاه مامان کوچولو حتی برای ثانیه ای دور کنه... وقتی حتی اشکای من درد و گریه ی کوچولو کم نمی کنه... وقتی اشکای من دلتنگی دختر و که با بی خیالی با چشای قرمز که سِوِن آب باز کرد و خورد التیام نمیده... وقتی لبخند من باعث خندوندن پسر بچه شد تا با اعتماد به نفس بیشتری شعر بخونه.... وقتی فکر میکنم دیگه نمیتونم برم..... وقتی..... خدا بازم شکرت اما میشه کوچولو شفا بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشه دختر بره پیش مامانش؟؟؟ میشه من بشم یه....... خدا صدای اشکای من ، صدای هق هق اشکای کوچولو، صدای گریه ی دختر، خدا همش به عرش آسمونت میرسه! ای ستار العیوب ای مقلب القلوب ای دیان و ای برهان و ای سبحان خدا خیلی نگاها و دستا به سمتته ..... بازم آروممون میکنی؟!
انوشه امروز خیلی تشنه ام... مثل تو که گفتی دیروز تا آخر شب هی چایی می خوری ...هی آب میخوردی اما بازم تشنه بودی.... ببین نقطه ی مشترکُ یادگاری اینبارم لالایی هست که خیلی دوسش دارم. می نویسم تا شایدکوچولو آروم بشه و آروم بخوابه یـــادگـاری: لالایی گریه ی بارون تو این گلخونه ی ویرون بریز نم نم ببار آروم رو یاس تازه ی گلدون لالا نازک مثل پونه لالا دلگیر و بی خونه گل من تشنه و تنها اسیر این بیابونه لالا لالا دلم تنگه لالایی گریه کن بارون لالا لالا ببار آروم لالایی با دل پر خون لالا فانوس شعر او گل نیلوفر من شو بمون خورشید سرگردون چراغ آخر من شو مث ابری که می ناله مث داغی که می خونه ببین تنها تو رو دارم تو این دنیای وارونه لالا لالا دلم تنگه لالایی گریه کن بارون لالا لالا ببیار آروم لالایی با دل پر خون لالایی باد سرگردون لالایی باغ ویرونم لالایی لاله ی غمگین لالایی بید مجنونم تو این بی آب و آبادی تو ای ویرونه ی تنها بخواب آهسته آهسته گل نیلوفر زیبا بخواب آهسته آهسته..... تا بعد زیر نور ماه در امان باشی
پ ی و ن د : این پستُُ دیروز نوشتم اما انقدر حالم خراب بود که امروز ثبتش کردم . این شبا برای کوچولو و همه ی مریض ها دعا کنید... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:58 توسط فائقه تاجیک |
|
|
سلام وبلاگ!ای وای ببخشید،بازم اشتباه کردم،سلام صدای جوان ایرانی
حالت چطوره؟؟از حال من اگر می پرسی چند صباحی ست که دلتنگ و بی تابم!!! نه اینکه دیروز که ۹ شهریور بود یادم رفته باشه ها نه! نه اینکه یادم رفته یک ساله تو با منی و من با تو جوونی کردم! آخه تو خیلی خوب بودی،یه دنیای دوست داشتنی که هر روز میومدم و روزی چند بار بهت سر می زدم.و یه بهونه برای رفتن پیش آدمهایی که دوستشون داشتم و دارم. یه حس خوب برای اینکه خودم موظف کنم،آخر هر هفته بروزت کنم و از صدای جوان ایرانی بنویسم! اما چی شد؟! الان بیشتر از یک ماهه کهتو چشم انتظار دستای منی که بیادو روی ارسال پست جدید کلیک کنه! چه بلایی سرت اومد وبلاگ؟! چه بلایی سرت اومد صدا؟! اگه نبودی الان اینی که هستم نبودم،الان دوستایی نداشتم که بهترین همدم تنهاییم هستن!دوستایی که وقتی ازشون بی خبرم دلم براشون یه ذره میشه. اگه نبودی با چه شوقی از حلقه ی وب می نوشتم؟! اگه نبودی هرگز انتظار سه شنبه ساعت"۱" نمی کشیدم!!!! اگه نبودی کسی نیومدو حرفام و نوشته هامو نمی خوند. سلام! این بار با تو ام! ای همیشه همراه من و صدای جوان ایرانی ممنون از اینکه یک سال با ما بودی!من دارم از دوستیه قشنگمون میگم که با بعضی ها پر رنگتر شد. و یه تشکر به وسعت آسمون از همه ی کسایی که از رادیو بودن و اومدن و نوشته هامو خوندن و تا آخر عمرم شرمنده ی لطفشون هستم. و از فرزانه ی عزیز که اگه نبود شاید هیچ وقت من وبلاگی نداشتم! یادته فرزانه!یادته اون روزایی که بهم می گفتی بیا و تو هم بشو یه حلقه ی وبی؟! من به حرفت گوش دادم. ممنونم از همه ی مهربونیت. و از خود صدا که بزرگترین آرزوم بوده و هست! از عشقی که توی دلم گذاشت تا هر بار برای صدا بنویسم! و از همه ی شما که بعد گذشت یک سال باز هم اومدید و تنهام نذاشتید. تا دوستیمون بیشتر و بیشتر بشه!!! از این هفته به رسم همیشگیم آخر هفته ها قرارمون یادت نره!!!
یـــــــــــــادگـاری: تو با من بودی وقتی سایه ها پشت سرم حرف می زدند،وقتی از پشت اشکهای شبانه عاشقانه ستاره ها را فراموش می کردم! بیاد می آورم. تو با من بودی وقتی هیچ کس نه تو را می فهمید و نه تو را باور داشت،وقتی حتی آینه هم بودن ما را کنار یکدیگر باور نداشت یکسال کم نیست!!! (فرزاد حسنی) تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:47 توسط فائقه تاجیک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حالا که امدی سلام!
من فائقه هستم! می نویسم.از صدای جوانی ایرانی، شاید کسی بگذرد و بخواند و شاید امتداد امواج مبهم و سردرگم افکار من به ابتدای امواج قشنگ وآروم رادیو برسه شاید!!! حالا که می روی خدا حافظ!!!!!!!!!!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
هستم دکتر گیل ابادی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|