![]() |
![]() |
|
| حالا که آمدی چترت را ببند در ایوان این وبلاگ جز مهربانی نمی بارد |
|
پرده ی اول = روزهای بی تو : تو رفته ای، من گیج و سرگردان به عکست خیره مانده ام. تو رفته ای و من تنهای تنها شده ام. تو رفته ای و برای دیگری سرودی از عشق میخوانی.تو رفته ای و من به روزهای نبودنت عادت نمیکنم!!تو رفته ای و تو را از لابه لای واژه های دفترم جست و جو میکنم. تو رفته ای و من بی تاب آمدنت هستم. پرده ی دوم = خاطرات : به روزهایی فکر میکنم که نارم بودی.به روزهایی که هر روز جوابم را میدادی.به اولین باری که کنارم نشستی.به اولین شعری که برایت نوشتم.به اولین اشکی که برایت ریختم.به شعری که تو برایم سرودی.به پرچانگی ام که تو اوایل با کمی گنگی تنها نگاهم میکردی.به نگاهت که همیشه مرا سرمست میکرد.من به عشق تو فکر میکنم.به آن روزی که فهمیدم دیگری را دوست داری.به روزی که گفتی"باید با "او "درست صحبت کنم"به روزی که بخاطر تو با او دعوا کردم و تو سرم داد کشیدی. به روزی که من با تو بودم و او گفت: با بودن "من" کنار "تو" با تو حرف نمیزند!به روزی که مرا نادیده گرفتی.به روزهایی که مرا دوست نداشتی.به روزهایی که مرا باور نداشتی.به روزی که به خستگی احساسم لبخند بی تفاوتی زدی!من به روزی فکر میکنم که کنار آن درختها کاج نشسته بودیم و تو ساعت مچی ات را در آب انداختی و بعد با چوب درخت ساعتت را که لابه لای شیشه اش تکه های علف و چوب بود درآوردیم.من به روزهایی فکر میکنم که مرا،عشق مرا انکار کردی. به آخرین روزی که آمدی و گلهای سفید برای "او" آوردی و او رفت و تو آنها را در سطل آشغال فروکردی. به روزی که وقتی کنارت بودم سنگینی نگاهش را حس میکردم..به روزی که گفتم برو...به روزی که فکر میکردم قلبم توان این را دارد که فقط دوست بدارد...به روزی که فکر میکردم مهم نیست من را دوست نداشته باشی...مهم نیست قضاوتت چگونه باشد...مهم این است که من تو را دوست خواهم داشت. به روزی که حرفهایت دلم را شکاند و به روزی که از حرفهایت نفرت می بارید..مگو نه که من باور ندارم..بارها و بارها با قضاوت نا درستت مرا درهم کوبیده ای. من به تو فکر میکنم.تا صدای هر زنگ تلفنی را که شنیدم به سمتش بدومو به امید شنیدن صدایت بلند سلام کنم.عکست را در آغوش میگیرم.من غرق در روزهای با تو بودن میشوم.من بغضم را برایت Mail میکنم.تو جوابم را نمیدهی. "او" هر روز از تو خبر دارد. پرده ی سوم = فراموشی : با خود عهدی بسته ام. و به حرمت عشق و کاغذ و تنهایی قسم خورده ام.قسم خورده ام فراموشت کنم.قسم خورده ام عشق و یاد تو را از ته دلم بیرون بکشم و لای قفسه ی کتابهای قدیمی پدر پنهانش کنم.قسم خورده ام که دیگر به اشتیاق شنیدن طنین صدایت دستهایم نلرزد و شماره ات را نگیرم.قسم خورده ام دلم را بند نگاه معصومت نکنم و هق هق اشکهایم را نادیده بگیرم و دیگر در تنهایی و آشکار نه شعری برایت بخوانم و نه اشکی را بسوزانم.قسم خورده ام تا روزی که روی تخت دو طبقه ات دراز نکشیدی و از سر دلتنگی نامه هایم را دوباره....نه نه..سه باره و اصلا چهارباره نخواندی و اشکهایت گونه هایت را تر نکرد، تا روزی که تو گوشی تلفن را برداری و مشتاق شنیدن صدایم زنگ نزنی،قسم خورده ام هرگز!!!!!هرگز بی تابت نشوم...قسم خورده ام که دیگر فراموشت کنم... پرده ی چهارم = از نو شروع میکنم : میدانی دیگر آن بچه ی ساده ی آن روزها نیستم.زیرک شده ام.دیگر لازم نیست تمام مسائل را برایم توضیح دهی و به سادگیه صادقانه ام پوزخند احمقانه ای بزنی. من بزرگ شده ام....کار میکنم..کار میکنم.....خانه ام را عوض میکنم و از صبح تا شب می نوسیم...می نویسم...می نویسم...حالا همان عشق رویایی زندگی ام را پر کرده... پرده ی پنجم = من خودم را پیدا کرده ام : خوب است بدانی، دیگر محکم قدم بر میدارم.خودم را از لابه لای واژه ها به اثبات رسانده ام و مبنای شاد بودن را نفس میکشم و حد بی خیالی را در تابع فشردگی لبخند میزنم.دیگر جا پای بی اطمینانی و ریسک نمیگذارم..کار میکنم...می نویسم...زندگی میکنم. پرده ی ششم = نمایشگاه کتاب : برای شروع مراسم لحظه ها خسته ام میکنند.نگاهم میلرزد..ساعتم را نگاه میکنم.با تلفن دستی ام وضعیت را چک میکنم و میخواهم ادای دانای کل و مراقب همه چیز بودن را در بیاورم.جمعیت رویه روی غرفه پر میشود.امروز و فردا جشن بزرگی داریم.تو لا به لای جمعیت هستی و مرا نگاه میکنی.برنامه شروع میشود..نگاهم آرام میگیرد.آخر مراسم با دوستی هم صحبت شده ام. تو جلو می آیی و مرا به نام فامیل صدا میکنی.من برمیگیردم و به چهره ات خیره می مانم و صورتت را با عکس بک گراند آن سالهای گوشی ام مطابقت میدهم...خیره می مانم و یاد بغضی شسکته می افتم....بامکث می پرسم...ش..ما..فلانی هستی؟بعد لبخند میزنی.من هم.مثل رفتارم با دیگران(کمی گرم تر) حالت را می پرسم و سراغ از برادر کوچکتر شیطانت میگیرم که اجزای صورتش مثل تو بود.از روزگارت می پرسم و با شیطنت و غرور میگویم: من هم سرگرم همین کارها هستم.تلفن همراهم مدام زنگ می خورد. از دیدنت ابراز خوشحالی میکنم و میروم و تو محو رد رفتن من و گم شدنم در جمعیت مبهوت مانده ای. روی صندلی خود مینشینی و به نفر کنار دستی ات می گویی: "روزی او عاشق من بود." پرده ی هفتم = پک بار دیگر تو : به خانه میرسم.با کفشهام در خانه راه می روم.تو بازهم پیروز شدی.تو مرا دوباره برهم ریخته ای. مانتو و کیفم را را به گوشه ای پرت میکنم.دکمه ی پیغام گیرا میزنم : سلام......تو چرا باید بیایی؟مگر برایت مهم بودم؟! اصلا چرا رفتی که حالا بیایی؟ چرا آمدی؟؟؟چرا آمدی و ذهن آشفته ی مرا درهم ریختی و بی اعتنا به من و دلم رفتی؟چرا با حرفهایت که همیشه دوستشان داشتم ، سنگ برداشتی و بر قلبم زدی و زدی و هی زدی...چرا تکه ی شیشه را در قلبم جا گذاشتی تا هر بار قلب کوچک مرا بسوزاند؟ آب را برای جوش میگذارم..به تو فکر میکنم..روی مبل روبه رو به تلوزیون دراز میکشم و ذخم کهنه ام دلم را می سوزاند.رادیو را روشن میکنم. " تو ای پری کجایی " می خواند.چرا شماره ات رانگرفتم؟ به تو فکر میکنم...به "او" که تو را از من گرفت.نه نگرفت..تو خودت مرا رها کردی..به " او" که تو را دوست دارد..به "او" که دلم برایش تنگ می شود. به او که محکم بود همیشه مقابل من احساساتی قرار میگرفت.راستی هنوز هم با "او" در ارتباطی.؟ هم او که نامش شبیه نام من و اصلا بگذار بگویم همنام خواهر من بود! او که برق نگاه روشنش همیشه دلم را میلرزاند... بغض می کنم..صدای جوش آمدن آب بغض نیامده ام را خفه می کند. چای را میریزم و داغ داغ می خورم.به تو فکر میکنم...به تو فکر میکنم...به تو فکر میکنم... پرده ی هشتم = دلتنگی : به عکاسی می روزم و اصرار میکنم که عکس بزرگی را برایم تا شب آماده کند. امروز دومین روز مراسم است.من بیتاب آمدنت در جمعیت اسیتاده ام.من منتظر رسیدنت مراسم را طولانی میکنم. من بین هجوم نگاه های نا آشنا دنبال تو میگردم. تو نمی آیی. پرده ی نهم = افسوس : عکس بزرگت را پس گرفته ام. به خانه می آیم و همه جا را مرتب میکنم. آب را میگذارم تا جوش بیاید. روی تمام قرار هایم تیک میزنم و ساعت را برای فردا صبح کوک میکنم. عکست را بزرگ کرده ام.همان عکست که به طرز معصومانه ای نگاه میکنی و سفیدی چهره ات روی گونه هایت به صورتی میزند. روبه روی مبل بزرگ توی هال، درست پشت میز تلوزیون یک دیوار خالی است. عکست را به دیوار چفت میکنم.به خودم میگویم: عالی شد...اینجا تنها جای همین بود...چقدر جایش خالی بود.هنوز هم نگاهت دستپاچه ام میکند. تو این دستپاچگی را هیچ وقت نفهمیدی. روبه روی آینه می ایستم و بعد از مدتها آرایش دهه ی شصتی ام را که عموما زنان ۵۰-۴۰ ساله میکنند، کنار میگذارم و خودم را زیبا میکنم. دو فنجان چای میرزیم و روبه روی عکست مینشینم. من صدای " ای الهه ی ناز " بنان را تا آخر زیاد میکنم و های های حتی به جای این همه سال سکوت و خنده، بلند اشک میریزم.زیر پلک پایینم سیاه میشود. بینی ام سرخ می ماند. چای را سر میکشم .گلویم را می سوزاند. من تو را دوست داشته ام.من تو را از دست داده ام...من تو را دوست دارم...من خودم را گول میزدم. پرده ی آخر = برای همیشه تو : تو را در همه جا کنار خودم حس میکنم و ما از هم بی خبریم. من هر روز برای عکس خانه مان گل های سفید می خرم و در را که باز میکنم بلند می گویم: سلام..من آمدم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ ی و ن د : یـــــــــــــــــادگـاری : بگیر دست مرا آشنای درد بگیر مگو چنین و چنان دیر میشود گاهی به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک محبت است که زنجیر می شود گاهی....
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:4 توسط فائقه تاجیک |
|
|
میدونی من یادم نیست از چند ماهگی شروع کردم به حرف زدن؟!
یادم نیست که کی تونستم جمله ها رو قشنگ ادا کنم؟! یعنی حتی یادم نیست اولین باری که ازت چیزی خواستم کی بوده؟! اما حتما توی همون عالم بچگی هم خیلی دست به دامانت که نه،دست به درگاهت شدم.! شایدم تو اون موقع ها بیشتر جوابمو میدادی و بیشتر اجابتم میکردی! اما صبر کن!این یکیو خوب یادمه...یه لحظه هایی که برام جاودانه ان و تو رگام جریان دارن...یه لحظه هایی که هنوز که هنوزه دلم براش تنگ میشه... یادمه وقتی ۴-۳ ساله بودم...وقتی دستام انقدر کوچیک بودن که نمیتونستن مهر و سجاده و جانمازم و بغل کنه و تا مسجد محل بدو ِ ..... یادمه وقتی اولین بار چادرنماز سفیدم با گلهای صورتی و بنفش و آبیش و مامان برام دوخت و بابا سرم کرد و باهم به مسجد رفتیم،یادمه وسط نماز خسته شدم و نشستم و به درو دیوارای خونه ی قشنگت خیره موندم و گفتم:به منم از این خونه ها میدی تا عروسکامو بیارم توشو همه باهم زندگی کینم؟؟؟ یادمه چقدر اون موقع ها بهت نزدیک بودم و حالا................ راستی چند وقته که مسجدت نیومدم؟چند وقته که دلم هوای نماز خوندن با جماعت بندتو نکرده؟؟؟ میدونی الان دستام حسابی بزرگ شدن...انقدر که ممکنه محکم به صورت کسی سیلی بزنه...!میدونی الان دیگه قدم بلند شده و دیگه لازم نیست که صندلی ُ تا سر طاقچه ی عزیزجون بکشم و سجاده ی پر از مریمشو بردارم...!میدونی حتی یه زبون دارم که میگن سه برابر قدمه و ممکنه گاهی دل بنده ایتو بشکونه...! اگه من بزرگ شدم....اگه استخوونام رشد کردن...اگه دیگه تته پته کردن و یادم رفته...اگه دیگه تاتی تاتی نمیکنم و نمیخورم زمین....اگه این همه ازت دور شدم...اگه وقتی نگام به قفسه ی کتابام میوفته و قرآنتو...حقتو .....حجتتو،خاک خورده میبینم و شرمنده رومو برمیگردونم و خودمو به اون راه میزنم...اگه همین قلمی که دراه برات مینویسه.............!!!!!! اصلا خدا مگه تو همه ی اونایی که میخوام و میبینم و میدونم و نمیدونی؟؟؟!!! پس این چه پستیه؟ این چه حالیه؟ این چه ماهیه؟این چه روزیه؟ حالا که سجاده ی نماز صبحم پهنه ودارم از عطر یاسش جون میگیرم. حالا که وقتی نمازم تموم میشه سلام میدم به تو و نبوتت،سلام میدم به تو همه ی بندگان صالحت... حالا که وقتی صورتمو از قبله ات..از کعبه ات...از میعادگاه عشق ات..از اونجایی که دلم ندیده براش پر میکشه،بر میگردونم و انگار تو این طرف و اون طرف گونه هامو بوسه ی خنکی میکنی و قند تو دلم آب میشه... خدا...من..، من ِ بنده.....من ِ کمترین....من ِ کوچکترین...همین منی که قرآنتو نمیفهمم اما وقتی قاری "ترتیلُ " از سرمیگیره اشکام دلمو میلرزونه و دلم هواتو میکنه...همین فائقه ای که توی سطر سطر قرآنت خوشو خطاب میبینه...همین بنده ی گناهکار پشیمونت که هزاربار توبه میشکنه و ده هزار بار توبه برمیگردونه...همین بنده که سرش از شرم پایینه..بنده ای که آرزوهاش...آرزوهای گاه و بیگاهش....آرزوهای تکراریش..کوچیکش..دنیاییش..دلخوشکنکش.... بنده ای که شاید از شنیدن صدای "غلط کردم" اش خسته شده باشی... بنده ای که شب آرزوهاشه... خدا تا حالا چقدر آرزو کردم؟! چقدر گریه کردم؟! چندتا روزه گرفتم؟! چندبار پناهم دادی؟! تو که میدونی بگو...من حسابش از دستم در رفته..... خدا امروز روز بزرگیه..امشب جشن بزرگیه...! چندتا مهمون داری امشب دم افطار؟! چندتا دست بروت دراز ِ امشب؟! چندتا دلشکسته امروز سر اذان ظهر در خونتو میزنن و خسته نمیشن؟! خدا تو این همه شلوغی هواست به منم هست؟! میشه منم باز قبول کنی؟! میشه آرزوهامو زود ِ زود براورده کنی؟ میشه به رویام رنگ حقیقت بزنی؟؟؟؟؟؟میشه قبلم همیشه دلتنگت باشه؟! خدا از این همه بی عدالتی خسته شدیم... چند شب دیگه سر پشت بوم بگیم "الله اکبر " تا گوش "بشر صغیرت" کر بشه؟ چندتا شمع دیگه فوت کنیم و بگیم "اللهم عجل لولیک الفرج" تا "مونجیت"،تا "مونجیمون" بیاد؟!
پروردگارا..تو را به خداوندیت قسم..... تو را به عدالتت قسم....تو را به نورانیتت قسم.... تو را به حق تو سوگند.....تو را به رحم تو سوگند " که امشب آسمان همه مان را نورباران کن" ( آمین ) یـــــــــــــــادگـاری: آرزوهاتو یه جا بنویس و یکی یکی از خدا بخواه. تو یادت میره اما خدا یادش نمیره که چیزی که"امروز"داری،آرزوی "دیروزت" بوده.
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 4:27 توسط فائقه تاجیک |
|
|
از ماست که بر ماست !؟
آخ که چقدر سخته که بخوای بنویسی و نتونی. چه سخته که هر روز، روزی چند بار بیایی و روی پست مطلب جدید کلیک کنی و بعد هیچی به این مغز پوکت نیاد و خیلی نا امید صفحه رو ببندی و صدای موزیکی که داره پخش میشه رو زیاد کنی و چشماتو روهم بذاری و به ناتوانیت توی نوشتن فکر نکنی! چه سخته که آخر شبا همه ی کلمه ها و واژه ها به سمتت بیان و تو از ترس چشماتو روهم فشار بدی و هی به خودت بگی:تو خوابی..خواب ِ خواب.... میدونی سختر از همه چیه؟؟اینکه ذهن آشفتت همش دنبال یه راهکار باشه...یه راه حل...یه راه نجات...یا شاید هم یه راه برای بیخیالی... اصلا این روزام همش شده سخت.....!!!!!! امروز بعد از یک هفته از گذشت حضور حماسی!!!!! رادیومو روشن کردم....لعنت به این روز مسخره....دوباره با موج رادیوم بازی کردم..ایران.....تهران........جوان.... نه از هیچ برنامه ی صبح جمعه ای خبری نبود....من هنوزم باید روزامو با سکوت بگذردونم...انگار این کابووس..یا شاید این رویا....نمیدونم به هر حال هرچی هست تمومی نداره....راستی کی میخوایم از خواب بیدارشیم...بعضی وقتا فکر میکنم بیداریم و خودمون به خواب زدیم و منتظریم تا یکی بیدارمون کنه...چند روز پیش روی یه پلاکارد دستی خوندم: رای منو دزدیدن ..........دارن باهاش پز میدن!!! آخ که چقدر دلم برای بهترین دوستم...برای بهترین رفیقم تنگه...برای کسی که نوشتن یادم داد..همونی که وقتی ۲سالم بود و داشتم تو تب میسوختم منو بغل گرفت و تا مطب دکتر دوید..همونی که لباساشُ براش ست میکردم..پیراهناشُ اتو میکشیدم...همونی که تا میومد میدوییدم و خیره خیره تو چشاش نگاه میکردم و میگفتم:سلامت کو...؟؟؟؟کسی که از فوروارد کردن بیزار بود همیشه اس ام اس های ادبیشو میگفت من براش بنویسم و بعد میگفت این خیلی لوسه...حالم بد شد...همون" عبدالرضا" ای که اگه نبود..اگه حرفای دلگرم کنندش و اعتمادبنفسی که بهم میداد نبود،نمیدونم الان میتونستم آرزو ینویسنده شدنُ داشته باشم یا نه؟ همون کسی که هر شب روی تختش میخوابم و گریه میکنم..همون که بهترین عموی دنیاست...و من نگرانش نیستم..چون میدونم بزرگمنش تر و بزرگوارتر از اونه که زیر فشار این همه بی عدالتی شوونه خم کنه.. ولش کن..ذهن من که توان تحلیل مسائل سیاسی رو نداره...اما من میخواستم بازم از صدا بنویسم..نشد..هرچی موج رادیومو چرخوندندم نشد دیگه... نشد باز آروم بشینم و با برنامه های صادقانش!!! حال کنم... نشد که گوینده از سر صداقت بهم سلام کنه.... نشد که من "صدای جوان ایرانی" مو با دل خوش و خیال آسوده بروز کنم... دیگه بسه..گفتم که نوشتنو از یاد بردم..شاید چون بهترینم کنارم نیست و از اون بدتر نمیدونم کجاست ؟!،باعث شده حروف هم از لای انگشتای من در برن... هرچی هست اما بلاخره بروز شد....هر چی هست و هرچی بود بلاخره گذشت و ما موندیم و یه دنیایی که نمیدونیم توی ثانیه بعدیش چی در انتظارمونه... یـــــــــــــــــــــــــادگـاری: اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید فرض که بعضی از اینجا دور، حتی نان از سفره و کلمه از کتاب، شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند، با رویاهایمان چه میکنند؟؟ (سید علی صالحی)
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:56 توسط فائقه تاجیک |
|
منبع:روزنامه اعتماد ۱۸/۳/۱۳۸۸ یــــــــــــادگـاری: من دغدغه دارم این روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن،سهم کسانی ست که نمی رسند و رسیدن،حق کسانی ست که نمیدوند. (میر حسین موسوی) تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:17 توسط فائقه تاجیک |
|
|
میشه به روزایی فکر نکرد که دنیای روبه روتُ قشنگ جلوه میدن..
میشه چشم بست به اتفاقایی که خیلی ساده و اتفاقی وارد زندگیت میشن... میشه حتی گوشهاتُ پر کنی از سکوتِ نشنیدن!!! میشه بین این همه دیوونگی،منطق ُ زیباتر از هر لحظه ای ترسیم کرد.. میشه حتی بی بهانه یه پست جدید نوشت... میشه ذهنت پر از "صدایی" کنی که هفت دهه ست عین آیینه شفاف و صمیمیه باهات! راستی: من به اندازه ی پژواک صدا، "صدا" را دوست دارم. من از میان امواج واژگون رادیو ی جیبی سربازی پدر،دلم را یافته ام... من صبح ها را با روزشمار "رادیو ایران" به دبستان پل زدم. من قصه ی شب رادیو را بین خوابهای کودکی،رویا دیده ام.. من "تسنیم" ها دیده ام.. من"تسنیم"ها شنیده ام.. من برگ های روزنامه ام را با صدای خبر یک ربع به یک ربع "پیام" ها ورق زده ام... من در گوشهایم شبستانه ی "فرهنگ" را انعکاس داده ام! من هر روز از سلام گوینده تا بی نهایت افکار بازیگوشم به پرواز درمی آیم... من ساعتها زیر نور ماه "جوان " ایستاده ام... من چرخ و فلک"تهران" را هر جمعه سوار میشوم.. من احتمال رسیدن به پله های بلند شهدا را با "تجارت" این روزها تخمین میزنم.. من فراخوان صدای انیدشه ی "گفت و گو " ام. من هر روز آوای تندرستی را به "سلامت" جان میخرم. اما امروز و فردا.. نه نه...! اشتباه شد!!! از "۴ اردیبهشت" تا "امروز و فردا"، جشن بزرگ رادیو ی همیشه دوست داشتنیه منه.. پس سلام رادیوی جیبی سربازی بابا.. سلام رادیوی بزرگ خاکستریه عزیز جون... سلام رادیوی خودکاری هدیه ی تولدم!! سلام رادیوی کوچیک گوشیم... ۶۹ سالگردت مبارک.. اینم یه پست بی بهانه برای دهمین جشوانره ی رادیو.. اینم یه پست اتفاقی برای قشنگترین اتفاق زندیگم... سلام ، شصت و نهمین اردی بهشتت مبارک... "رادیوی من ،برای همه رادیوی ما، همیشه با ما...
یــــــــــــادگـاری: با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟ یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تورا؟ رویا ی آشنای شب و روز عمر من در خواب های کودکی ام دیده ام تو را از هر نظر تو عین پسند دل منی هم دیده هم ندیده پسندیده ام تورا
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:30 توسط فائقه تاجیک |
|
|
امروز وقتی جلوی آیینه ایستاده بودم و مقنعه ام این ور و اون ور میکردم ،نگام به تقویم دیواری اتاق افتاد و خودکار برداشتم تا روی ۲۲ اردی بهشت هشتادوهشتم خط بزنم.بعد یه دفعه چشمم به ۲۴ فروردین خورد و نگام به خط خوردگی های بعدش و بعد مدتها یادم اومد که چندتا پنج شنبه گذشته و من چقدر دلتنگ" صدای جوان ایرانی" م هستیم.
امروز دوباره یادم اودم صدا هنوز هست هنوز میشه شنیدش. هنوز میشه برای شروع یه برنامه ی رادیویی لحظه شماری کرد. هنوز میشه وقتی سوار تاکسی میشی چشاتو ببندی و با موزیک و ترانه و صدای گوینده، ارومه آروم بشی. میشه وقتی توی خلوت خودت گم شدی، همراه صدایی بشی که وقتی هست، دنیا برات رنگ دیگه ای داره. امروز یاد وبلاگ دوستایی افتادم که خیلی وقته ازشون بی خبرم.. راستی چقدر دلم برای همه تون تنگ شده... امروز بعد از مدت ها دوباره سر کلاس یواشکی رادیو گوش دادم. دوباره گوشه ی لبم خنده ی نازکی نشست. امروز بیشتر از همه به این فکر کردم: رادیو ی من جوان مرگ شده یا من خیلی پیر شدم؟؟؟
این جمله رو یکی از همین دوستای حلقه ی وبیم بهم زد راستی چه بلایی سر "حلقه ی وبلاگ نویسان " مون اومده؟؟ صدا حالش خوبه؟؟من فک میکنم یه کم سرما خورده..واضح نه حرف میزنه نه من درست حسابی میشنوم اصلا این روزا حالی برای شنیدن مونده؟؟ اگه فهمیدی منو بی خبر نذار.. من دلم برای رادیوی کوچیکم و برنامه های راه شبش خیلی تنگ شده...
یـــــــــــــادگـاری: می خواستم جهان را به قواره ی رویاهایم درآورم رویاهایم به قواره ی دنیا درآمد (شمس لنگرودی)
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:22 توسط فائقه تاجیک |
|
|
امروز داشتم به روزایی که گذشت فکر میکردم.
به روزایی که خیلی کوچیک بودم و الان فقط هاله ای از اونا رو یادمه...روزایی که وقتی تو باورم جاری میشن، بین تصاویر محو و صدای خندهام و شیطنتام و بازیام ، یه دنیا خاطره ی خوب یاداوری می کنن.. امروز فقط به یه روز خاص فکر کردم... امروز تنها به ۲۴ فروردینی فکر کردم که هر سال حس بودنمو برام پر رنگتر و قشنگر میکنه...۲۴ فروردینی که دوسش دارم. وقتی که من از دل بهار، از لای بیست و چهارمین روزش، خودمو جست و جو میکنم و می خوام که باشم، دیده شم، دوست داشته باشم. الان که ۳ ساله، فقط ۲۴ فروردین آرزوی کهنه ولی دوست داشتنیمو از خدا میخوام و بعد با همه ی اشتیاقی که دارم، بین برق نگام که هر کسی وقتی میینه می فهمه چقدر عاشقم و با تمام عشقم آرزوهامو فوت میکنم... وقتی که این روزا رو دوست دارم.... امروز که یه روز خاص برای منه. راستی اگه از خودت پرسیدی که امروز مگه چه خبر بود؟ و یا چه فرقی با روزهای دیگه داشت؟ من تو را خواهم گفت: هیچ.. ۲۴ فروردین هر سال،تنها بهم یاداوری میکنه که چند سالیُ ندارم.. ۲۴ فروردین یه تاریخ ِ که فقط مال منه... تاریخی که وقتی به شب میرسه، یه حال عجیب پیدا میکنم. عزیزی میگفت: امشب فقط ستاره ها بخاطر تو می تابن...
یادگاری: امشب شب چیست،هیچ می دانی؟ پیچد صدای رود در گوشم. از پشت نهان و ناگهان،مرغی ترسان و تپان،نشست بر دوشم امشب شب چیست راستی؟ تا دور در طول کناره می خزد، نجوام موجک بچه های شیطنت،انگار تقلید صدای من کنند،آرام. ای آمده شاد و شادی آورده ای اسم شب و شبانه ی شادی امشب شب عهد ماست، می دانم ای خوب تریت،که بد مبینادی امشب شب ماست،خوب می دانم امشب شب باز هم تو را دیدن می دانم و شادمانه دارم دوست دانسته ز کائنات پرسیدن. ای ساحل شاد،ای شب،ای شادی امشب شب چیست؟از شما پرسم نه شکّ و نه اشتباه دارم،لیک از شکّ و از اشتباه می ترسم.
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:46 توسط فائقه تاجیک |
|
|
شهرام گیل آبادی استعفا داد
به گزارش کمیاب نیوز "KamyabNews" از البرز ، دکتر شهرام گیل آبادی از ریاست اداره کل نمایش رادیو استعفا داده است این خبر بعد از ظهر امروز در محوطه جام جم پیچید و به گفته برخی اعضای مرکز هنرهای نمایشی صداوسیما - نامی که گیل آبادی برای اداراه کل نمایش رادیو انتخاب کرده بود - کارگردانان ، بازیگران و تهیه کنندگان رادیو با ارسال نامه ای به دفتر مهندس ضرغامی رئیس رسانه ملی به این امر اعتراض کرده اند.
شهرام گیل آبادی پیش از این مدیر شبکه رادیویی جوان بود که به دلیل آنچه شهامت انتقاد آشکار از ضعف عملکرد برخی مدیران دولتی خوانده میشود در اردیبهشت 87 از این سمت برکنار شد. او در آخرین اقدام نواورانه اش در اداره نمایش رادیو روز دوشنبه از مجموعه نمایشهای یک دقیقه ای که قابلیت ارسال از طریق فناوری Bluetooth دارند پرده برداری کرد. گیل ابادی همچنین در تدارک راه اندازی رادیو نمایش بود که به گفته معاون جدید صدای سازمان صداوسیما تنها به دلیل مهیا نشدن امکانات از اغاز به کار بازمانده است! آنگونه که خبرگزاری فارس از مراسم رونمایی از نمایشهای یک دقیقه ای نوشته گیل آبادی در این مراسم دائم از همکاران خود حلالیت میطلبیده است. هنوز هیچکس در صداوسیما حاضر نشده است که استعفای گیل آبادی را به طور رسمی تایید کند. گفته میشود او قرار است به عنوان مامور خدمت مدتی از صداوسیما بیرون رفته و احتمالا" در دانشکده هنرهای زیبا جایی که سالها به عنوان مدرس در ان مشغول به فعالیت بوده ادامه کار دهد. گروهی نیز میگویند او به دانشکده خواهد رفت اما آن دانشکده صداوسیما خواهد بود. نویسندگی ، سردبیری ، تهیه کنندگی ، مدیریت گروههای برنامه سازی ، مدیریت رادیو تهران و رادیو جوان و نیز ریاست بر اداره کل نمایش رادیو از جمله سوابق این تهیه کننده ارشد صداوسیماست که گویا داستان دلگیری برخی اعضای دولت از او تمامی نداشته و معلوم نیست روند حضور و تغییر سمت این عنصر خلاق رسانه ای تا کجا ادامه یابد؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 16:24 توسط فائقه تاجیک |
|
|
همیشه همه چیز از یه اتفاق شروع میشه...! یه اتفاق می تونه تا ابد جاودانه بمونه...
اما این وسط فقط بعضی از اتفاق ها هستن که یاداوریشون خوشحالت میکنه....تو رو به شور میاره....توی خاطره هاش دست و پا میزنی و غرق میشی... فقط بعضی اتفاق ها هستن که مهم اند... یه اتفاقی که برای تو خیلی خوبه....یه اتفاقی که تو باهاش یه دنیا خاطره داری.... یه اتفاق که لحظه های زندگیت بهش فکر کردی و اونو دوست داشتی و باورش کردی و جزیی از زندگیت شده... یه اتفاق که باش جوونی کردی ، خندیدی، گریه کردی، دوسش داشتی... گاهی وقتا به این فکر میکنم که جوونی هم یه اتفاقه که توی زندگیه هر کسی رخ میده و اتفاق میوفته... "و هیچ اتفاقی مکرر نمیشود" الان ۴ ساله که توی دلم یه حسی باعث شده اتفاقی جوونی رو با تمام وجودم بچشم..... ۴ساله که خیلی اتفاقی احساس میکنم که جوونم... سلام رادیوی جوان من... سلام دوست داشتنی ترین اتفاق زندگیم.... سلام به تو که باهات جوونی کردم..... به تویی که شاید الان خیلی کم بشنومت اما وقتی که میدونم هستی خیلی آرومم....یه جوون آروم و عاشق... سلام با تو که باهات خاطره هایی دارم که به همه ی دنیا برام می ارزه...سلام به تو که خیلی چیزا ازت یاد گرفتم.... من با تو خودمو پیدا و باور کردم.... هی.... با تو ام...با خود خودت.... امروز اگرچه نیومدم تا پیش خودت و برنامه سازات ۱۳ سالگیتو جشن بگیرم...اما بدون همیشه اتفاق جوون زندگیم همراهم میمونه و همیشه دوستت دارم...به پاس همه ی اون خاطره ها دوستت دارم...به پاس همه ی لحظه هام که با تو گذشت... به خاطر همون لحظه هایی که نمیذاره بازم بی تفاوت باشم بهت.... ۱۳ سالگیت مبارک.... از یک حلقه ی وبی شنونده برای تو جوان ۱۳ ساله....
پ ی و ن د : تا یک برنامه را با گوشهای خودتان نشنیده اید به شنیده ها اکتفا نکنید...
یـــــــادگاری: دوباره سیرنگاهم کن قطار آمد و من زود زود خواهم رفت نگاه آخر خود را دعای راهم کن ذخیره کن همه ی لحظه های آخر را تمام حافظه ات را پر از نگاهم کن.
تا بعد زیر نور ماه در امان باشی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:59 توسط فائقه تاجیک |
|
|
مدير طرح و برنامهي راديو جوان خبر داد: عابديني از پخش برنامههاي متنوع و شاد ويژه نوروز 88 از اول فروردين ماه تا پايان تعطيلات در راديو جوان خبر داد. مدير طرح و برنامه شبكهي راديويي جوان گفت: برنامههاي نوروزي راديو جوان از ابتداي فروردين آغاز ميشود و 14 روز تعطيلات نوروز 88 را ويژه برنامه خواهيم داشت؛ البته بعضي برنامهها كه ويژه ماه ربيعالاول است نيز برنامه دارند كه از 19 اسفند آغاز ميشوند تا هر دو ماه شمسي و قمري را پوشش دهند. وي ادامه داد: برنامهي زنده «سبزدرسبز» كاري از گروه جوان و ورزش است كه 19 اسفند ماه هر روز ساعت 8و30 دقيقه بهمدت يك ساعت پخش ميشود و با ولههاي شاد و متنوع و دعوت از كارشناسان به آداب و سنن نوروزي ميپردازد. عابديني اظهار كرد: برنامه «قطار بهار» ديگر برنامهي توليدي گروه جوان ورزش است كه اول تا 14 فروردين هر روز در ساعت 10و30 دقيقه تا 11و15 دقيقه روي آنتن شبكه جوان ميرود. وي افزود: گروه جوان و ورزش همچنين با برنامهي «شوت» كه رويكردي شاد و مفرح دارد هرشب ساعت 22 ـ23 شنوندگان راديو جوان را همراهي ميكند. مدير طرح و برنامه شبكهي جوان با بيان اينكه گروه جوان و فرهنگ راديو جوان نيز با چهار ويژه برنامه به استقبال نوروز 88 ميرود، گفت: برنامههاي توليدي «ترانههاي سرزمين مادري» و «گنج تارنج» كه پيش از اين هفتگي از اين شبكه پخش ميشوند از اول تا چهارده فروردين هر روز به ترتيب 6و30 دقيقه تا 7و15 دقيقه و از 7و دقيقه تا 8 صبح پخش ميشوند. وي ادامه داد: برنامهي «مژده فروردين» با نگاهي فرهنگي و تاريخي به مسالهي نوروز نگاه ميكند و هر روز 8و15 دقيقه تا 8و30 دقيقه پخش ميشود. همچنين برنامهي نشاني در ايام نوروز با عنوان «نشانه بهار» در ساعت 15 ـ 17 به صورت زنده پخش ميشود. عابديني تصريح كرد: ويژه برنامههاي «بهار كه ميگويند شماييد» و «هشتهشت» توليدات گروه جوان و جامعه ويژه نوروز است كه به ترتيب هر روز 11 و45 دقيقه تا 12و30 دقيقه و 19 تا 19و30 دقيقه روي آنتن ميروند. وي ادامه داد: برنامهي زنده «هميشه» نيز كه كاري از گروه انديشه است اول تا چهارده فروردين از ساعت 20 ـ 21 پخش ميشود و با رويكردي ديني و انديشهايي به فرهنگ و آداب و سنن ايراني ميپردازد. مدير طرح و برنامه شبكه جوان افزود: گروه دانش نيز برنامه «عصر دانش» را ويژه نوروز 88 آماده كرده است كه هرروز 13و30 دقيقه تا 14 پخش ميشود. عابديني با اشاره به اينكه به فعاليت تحويل سال نيز ويژهي برنامهاي چهار ساعته خواهيم داشت، گفت: برنامهي «هر روز كسي صدايم ميزند» به مناسبت تحويل سال 88 از ساعت 12 تا 16 ويژه خواهد و پيام رييسجمهور و مقام معظم رهبري به مناسبت آغاز سال 88 نيز از برنامهي پخش خواهد شد منبع:خبرگذاری ایسنا
یک بار دیگه نوروز خود را با رادیو جوان سپری کنید
رادیو ماندگار(بمناسبت دهمین ججشنواره رادیو)
تابعد زیر نور ماه درامان باشی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 2:39 توسط فائقه تاجیک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حالا که امدی سلام!
من فائقه هستم! می نویسم.از صدای جوانی ایرانی، شاید کسی بگذرد و بخواند و شاید امتداد امواج مبهم و سردرگم افکار من به ابتدای امواج قشنگ وآروم رادیو برسه شاید!!! حالا که می روی خدا حافظ!!!!!!!!!!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
هستم دکتر گیل ابادی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|